|
آری،دیوانگان تاریخ عاقلانند و عاقلان دیوانه!!
|
میدونی خوبی این وبلاگ چیه؟
اینکه مخاطب و نویسندش فقط من و تو هستیم
هرچند وقت یک بار هم یک رهگذر میاد و واسه همیشه میره!
اینجا یک جایست فقط واسه من و تو ،واسه ما!
نمیدونم فهمیدی یا نه ،من دروغ نمیگم!
یا حداقل به تو دروغ نمیگم!
دلم گرفته باورت نمیشه!؟
میترسم!
نه قیافت را اونجوری نکن صورت خوشگلت خراب میشه!
باشه باشه میگم از چی میترسم!
از اینکه تو رو از دست بدم!
میدونم،همه اینا رو میدونم!
اما یک بغضی هست که میخواد بگه...
میخواد بگه...
اما نمیگه
یعنی نمیترکه!
خیلی می خوامت!
یک سال هست که داریم ادامه میدیم!
چرا؟
نمیدونم؟
میدونم؟
میدونی؟
نمیدونی؟
خب چون دوست داریم همین!
نقطه سر خط.
راستی یک سال است که میخواهم بترکم؟
هنوز آن حس انفجار را دارم!
اما من هستم!
بوی تو،بویی که مرا مست میکند و از این غم دورم میکند
از خودم میپورسم کی تمام میشود این کابوس!؟
آیا پایانی برای این کابوس وجود دارد؟
اینجا بوی تو را دارد اما تو چه بویی میدهی!!؟
آه،قطعا آن بو ،بوی خداست!
وسط این همه سیاست بازی و فلسفه بافیم یک واحه بود با نام توکه آنرا از من گرفتند
چه بی رحمانه این کار را کردند!
آه،چه بی رحمانه!
پنجره را از من نگیرید خواهش میکنم!
دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
البته من هرگز به هیچکس نمیدهم!
نه تنها آدرس وبلاگ را بلکه چیزهای دیگرم را هم!
من برای سایه روی دیوارم هم نمینویسم چون میدانم پررو میشود و فردا یک دفعه میگیرد و در تنهایی مارا...
آره دیگر خواهرم حجابت!بردارم نگاهت!
من برای عمه خدا بیامرزم مینویسم!
برزخ چیز حایل میان دو چیز است
پس من الان در حالت برزخیم یعنی چیزی میان زمین و آسمان!
دهانت خشک شده و مزه گندی داره میخوای تل بزنی به دوستات اما میبینی همه یا تست دارن یا حال ندارن ،تلفن بهترین دوستتم که مشکل داره! و آنقدر اس.ام.اس زدی هم که دیگه فکر نکنم کسی حال جواب دادن داته باشه!
تو میمونی این وبلاگ(چون اون یکی فعلا توقیف شده!) که یک بازدید کننده در سال هم به زور داره!
و آنقدر زد بازی و حسین ابلیس و سرکش و ابی و سیاوش قمیشی گوش کردی که سرگیجه گرفتی
فروغ فرخزاد،آره فکر خوبیه!
میدونی آدم بعضی وقتها از بعضی ها بعضی کارها رو توقع ندارد شاید اگر این کار رو هر کس دیگه با من میکرد اصلا ناراحت نمیشدم اما...
به هرحال نمیدونم چرا بغض کردم یک گوشه نشستم دلم گرفته میخوام بزنم زیر گریه!!یکی هم نیست اینجا بگه بچه پاشو برو....چون هیچکسی نیست که بخواد اصلا حرف بزنه!!
چیزی مثل حرفهایی که همواره پای تخته سیاه در مدرسه مینویسم در ذهنم است
fuck life
مرگ را با من بخوان
خسته ام
خسته تر از مرگ
از مرگ که روزی صد بار
روزی صد بار
با صدایی
سخت بیمار میخواند
اه،آه،آه
میتونی کمکم کنی،شاید بتونی!!
دارم خفه میشم،طاقت ندارم ،طاقت این همه مسخره بودن را ندارم کمک!!
میدونی اگر توهم قرار باشده ه با من مثل دگیران رفتار کنی و من رو نفهمی من میمیرم
باور کن به خدا خیلی سخته ُمیدونم برای خودم میگی،اما خوب...
چی کار کنم میخوای خودم رو بکشم...
