تبليغاتX
شب نوشتهای دو مالیخولیایی
آری،دیوانگان تاریخ عاقلانند و عاقلان دیوانه!!
به ما که افتخار نمیدی وبلاگت را بروز کنی با اجازه من بروز میکنم!

میدونی خوبی این وبلاگ چیه؟

اینکه مخاطب و نویسندش فقط من و تو هستیم

هرچند وقت یک بار هم یک رهگذر میاد و واسه همیشه میره!

اینجا یک جایست فقط واسه من و تو ،واسه ما!

نمیدونم فهمیدی یا نه ،من دروغ نمیگم!

یا حداقل به تو دروغ نمیگم!

دلم گرفته باورت نمیشه!؟

میترسم!

نه قیافت را اونجوری نکن صورت خوشگلت خراب میشه!

باشه باشه میگم از چی میترسم!

از اینکه تو رو از دست بدم!

میدونم،همه اینا رو میدونم!

اما یک بغضی هست که میخواد بگه...

میخواد بگه...

اما نمیگه

یعنی نمیترکه!

 خیلی می خوامت!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:59  توسط داود  | 

یک سال!

یک سال هست که داریم ادامه میدیم!

چرا؟

نمیدونم؟

میدونم؟

میدونی؟

نمیدونی؟

خب چون دوست داریم همین!

نقطه سر خط.

راستی یک سال است که میخواهم بترکم؟

هنوز آن حس انفجار را دارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:27  توسط داود  | 

نمیدونم پی ام هام میاد یا نه؟

اما من هستم!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:17  توسط داود  | 

اینجا بوی تو را دارد

بوی تو،بویی که مرا مست میکند و از این غم دورم میکند

از خودم میپورسم  کی تمام میشود این کابوس!؟

آیا پایانی برای این کابوس وجود دارد؟

اینجا بوی تو را دارد اما تو چه بویی میدهی!!؟

آه،قطعا آن بو ،بوی خداست!

وسط این همه سیاست بازی و فلسفه بافیم یک واحه بود با نام توکه آنرا از من گرفتند

چه بی رحمانه این کار را کردند!

آه،چه بی رحمانه!

پنجره را از من نگیرید خواهش میکنم!

 

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
 در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
 پشت تبريزي ها
 غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
 سوسماري لغزيد
 راه افتادم
يونجه زاري سر راه
 بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
 و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
 چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
 سايه هايي بي لك
 گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
 مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:53  توسط داود  | 

آدرس اینجا را از تو وب اصلیم برداشتم و به هیچکس هم نمیدم ( هیچکس،هیچکس زد بازی زد بازی)

البته من هرگز به هیچکس نمیدهم!

نه تنها آدرس وبلاگ  را بلکه چیزهای دیگرم را هم!

من برای سایه روی دیوارم هم نمینویسم چون میدانم پررو میشود و فردا یک دفعه میگیرد و در تنهایی مارا...

آره دیگر خواهرم حجابت!بردارم نگاهت!

من برای عمه خدا بیامرزم مینویسم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:51  توسط داود  | 

امتحان دینی داشتیم و من دیگر میدانم برزخ یعنی چه

برزخ چیز حایل میان دو چیز است

 پس من الان در حالت برزخیم یعنی  چیزی میان زمین و آسمان!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 22:36  توسط داود  | 

فردا امتحان داری و نه تا درس مونده اونم چی زبان فارسی آرزو میکنی ای کاش یک زبان دیگه زبان مادریت بود تا شاید راحت میشدی راستی این زبان فارسیه واقعا زبان مادریه ای  هست!

دهانت خشک شده و مزه گندی داره میخوای تل بزنی به دوستات اما میبینی همه یا تست دارن یا حال ندارن ،تلفن بهترین دوستتم که مشکل داره! و آنقدر اس.ام.اس زدی هم که دیگه فکر نکنم کسی حال جواب دادن داته باشه!

تو میمونی این وبلاگ(چون اون یکی فعلا توقیف شده!) که یک بازدید کننده در سال هم به زور داره!

و آنقدر زد بازی و حسین ابلیس و سرکش و ابی و سیاوش قمیشی گوش کردی که سرگیجه گرفتی

فروغ فرخزاد،آره فکر خوبیه!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط داود  | 

تا حالا شده یک روز تمام خودت رو  تنها تو خونه حبس کنی تا کسی رو که دوست داری بتونی  چند ساعت پیشش باشی وبعد وقتی بهش زنگ میزنی بگه اگر حال داشتم میام!!

میدونی آدم بعضی وقتها از بعضی ها بعضی کارها رو توقع ندارد شاید اگر این کار رو هر کس دیگه با من میکرد اصلا ناراحت نمیشدم اما...

به هرحال نمیدونم چرا بغض کردم یک گوشه نشستم دلم گرفته میخوام بزنم زیر گریه!!یکی هم نیست اینجا بگه بچه پاشو برو....چون هیچکسی نیست که بخواد اصلا حرف بزنه!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:23  توسط داود  | 

زندگی را باید کرد ،چون روسپی مجانی که مجبوری شبی با او با شی به ظاهرش نگاه نکن سعی کن از او لذت ببری
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط داود  | 

یک حالت کاملا تخمی که بیشتر به تخم راست متمایل است تا چپ بی احساسی پوچی ومستی...

چیزی مثل حرفهایی که همواره پای تخته سیاه در مدرسه مینویسم در ذهنم است

fuck life

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:26  توسط داود  | 

مرگ را با من بخوان

خسته ام

خسته تر از مرگ

از مرگ که روزی صد بار   

روزی صد بار

با صدایی

سخت بیمار میخواند

اه،آه،آه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:34  توسط داود  | 

بخشیدی،بخششی شیرین تر از عسل،بهترم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:26  توسط داود  | 

میتونی کمکم کنی،شاید بتونی!!

دارم خفه میشم،طاقت ندارم ،طاقت این همه مسخره بودن را ندارم کمک!!

میدونی اگر توهم قرار باشده ه با من مثل دگیران رفتار کنی و من رو نفهمی من میمیرم

باور کن به خدا خیلی سخته ُمیدونم برای خودم میگی،اما خوب...

چی کار کنم میخوای خودم رو بکشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:9  توسط داود  | 

اینجا یک بخش از وبلاگ دست نوشته های یک مالیخولیایی است.در اینجا میخواهم حرف بزنم یا بهتر بگویم درد ودل کنم بی نقاب ساده ،ساده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 20:29  توسط داود  |