تبليغاتX
شب نوشتهای دو مالیخولیایی
آری،دیوانگان تاریخ عاقلانند و عاقلان دیوانه!!
نمیدونم پی ام هام میاد یا نه؟

اما من هستم!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:17  توسط داود  | 

اینجا بوی تو را دارد

بوی تو،بویی که مرا مست میکند و از این غم دورم میکند

از خودم میپورسم  کی تمام میشود این کابوس!؟

آیا پایانی برای این کابوس وجود دارد؟

اینجا بوی تو را دارد اما تو چه بویی میدهی!!؟

آه،قطعا آن بو ،بوی خداست!

وسط این همه سیاست بازی و فلسفه بافیم یک واحه بود با نام توکه آنرا از من گرفتند

چه بی رحمانه این کار را کردند!

آه،چه بی رحمانه!

پنجره را از من نگیرید خواهش میکنم!

 

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
 در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
 پشت تبريزي ها
 غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
 سوسماري لغزيد
 راه افتادم
يونجه زاري سر راه
 بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
 و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
 چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
 سايه هايي بي لك
 گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
 مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:53  توسط داود  |