تبليغاتX
شب نوشتهای دو مالیخولیایی
آری،دیوانگان تاریخ عاقلانند و عاقلان دیوانه!!
تا حالا شده یک روز تمام خودت رو  تنها تو خونه حبس کنی تا کسی رو که دوست داری بتونی  چند ساعت پیشش باشی وبعد وقتی بهش زنگ میزنی بگه اگر حال داشتم میام!!

میدونی آدم بعضی وقتها از بعضی ها بعضی کارها رو توقع ندارد شاید اگر این کار رو هر کس دیگه با من میکرد اصلا ناراحت نمیشدم اما...

به هرحال نمیدونم چرا بغض کردم یک گوشه نشستم دلم گرفته میخوام بزنم زیر گریه!!یکی هم نیست اینجا بگه بچه پاشو برو....چون هیچکسی نیست که بخواد اصلا حرف بزنه!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:23  توسط داود  | 

زندگی را باید کرد ،چون روسپی مجانی که مجبوری شبی با او با شی به ظاهرش نگاه نکن سعی کن از او لذت ببری
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط داود  | 

یک حالت کاملا تخمی که بیشتر به تخم راست متمایل است تا چپ بی احساسی پوچی ومستی...

چیزی مثل حرفهایی که همواره پای تخته سیاه در مدرسه مینویسم در ذهنم است

fuck life

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 23:26  توسط داود  | 

مرگ را با من بخوان

خسته ام

خسته تر از مرگ

از مرگ که روزی صد بار   

روزی صد بار

با صدایی

سخت بیمار میخواند

اه،آه،آه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:34  توسط داود  |