تبليغاتX
شب نوشتهای دو مالیخولیایی
آری،دیوانگان تاریخ عاقلانند و عاقلان دیوانه!!

یادته بهت گفتم اگه پسر خوبی باشی اون شعر خشگله ی مهدی سهیلی رو برات میخونم ؟ حالا چون خیلی خیلی خوب بودی اینجا مینویسمش برات به این میگن شعر میدونم یکم زیاد ! طولانیه ولی همینه که قشنگش کرده دیگه !

و حالا این شما و این هم شعر زیبا ی مهدی سهیلی (شونصد دفعه می خوستم بنویسم سهیلی نوشتم سلوکی !! حالا بازم اگه یه جاهایی اشتباه شد خودت بگیر منظور کیه ! مهدی سهیلی !)

۳-

۲-

۱-

....

غروب عشق

غروبی بود و صحرایی غم آلود

به دامان افق دردی نهانی

به کوه و دشت خورشید جهانی

همی پاشید گردی زعفرانی

نصیب ابر میشد رنگ زردی

در آغوش سپهر لاجوردی

درون سینه ی دریا آرام

نمایان بود نقش روی خورشید

بسان خرمن زر چهره ی مهر

میان آب دریا میدرخشید

کلاغی روی دریا بال میزد

جوانی نی در آن احوال میزد

زمین در ماتم هجران خورشید

چو مصدومی دمادم جان بسربود

تو گویی جان او بر لب رسیده

که چون دردمندی محتضر بود

ز بر وبحرودشت وجنگل وکوه

همه بودند غرق درد و اندوه

زمین گویی به گوش شمس میگفت

که دور از روی تو خاموش و سردم

مرو ای گرمی جان من از تو

بمان تا روز و شب دورت بگردم

مکن عزم سفر آرام من باش

تو بخت روشنی بر بام من باش

ولی مهر درخشان نرم نرمک

ز پیش دیده در مغرب فرو رفت

تو گویی نو عروس نا مرادی

به زیر خاک با صد آرزو رفت

زمین هم در عزای روی خورشید

بتن از شب لباس سوگ پوشید

پس از چندی ز پشت کوه خاور

جمال نقره فام ماه سر زد

فلک با دست ماه عالم افروز

در و دیوار را رنگی دگر زد

ربود از دیده ی بینندگان خواب

که دارد عالمی دامان مهتاب

در ان دم بر فراز تخته سنگی

که بر پیشانی ساحل عیان بود

سر مهپاره ی خورشید رویی

به دامان جوانی خسته جان بود

جوان در ماهتاب بوسه انگیز

همی زد بوسه بر چشمی هوس ریز

نگاه آن دو با هم راز میگفت

نگاه عاشقان را صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هرآن رازی که برعاشق عیان است

تو مو میبینی و او پیچش مو

تو ابرو او اشارتهای ابرو

جوانک زلف دختر رابه نرمی

به انگشت نوازش آب میداد

پریرو گریه میکرد از سر شوق

به نرگسهای چشمش آب میداد

میان گریه گاهی خنده میکرد

لبش کار مه تابنده میکرد

جوان در زیرلب باخویش میگفت

یار من دلربا شیرین دهان است

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

قمر این زلف عطر آگین ندارد

قد موزون لب شیرین ندارد

لبش چون مادری گم کرده فرزند

به روی چهره ی جانانه میگشت

تو گویی در میان بوستانی

به روی برگ گل پروانه میگشت

گل یک بوسه از شیرین زبانی

بودشیرین ترازجان جهانی

پریرو تا برد دل را ز عاشق

به هنگام نیازش ناز میکرد

خمار آلود نرگس را به صد شوق

گهی میبست و گاهی باز میکرد

دلارامی که رمز عشق داند

گهی جان میدهد گه میستاند

جوان آهی کشید و گفت: ای گل

چه خوش باشد که بعد از انتظاری

کلامش را برید و گفت آن ماه

به امیدی رسد امید واری

جوان گفتا که من امیدوارم

پری گفت امشب امیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند باهم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی ، راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منت از زبان را

به چشم یکدگر تا خیره بودند

هزاران گفته از هم میشنودند

جوان با چشم گریان گاه گاهی

به چین موج دریا خیره میشد

غم و شوق و امید و نا امیدی

به جان دردمندش چیره میشد

زمانی از ته دل ناله ها داشت

حکایتها نهانی به خدا داشت

گهی عاشق ز سوز سینه ی خویش

به روی یار گرد آه میریخت

گهی با قطره های روشن اشک

ستاره بر رخ آن ماه میریخت

زاشک و آه طوفانی به پا بود

خدای عشق آنجا ناخدا بود

پریرو موی عطر افشان خود را

پریشان در مسیر باد میکرد

ز هم پاشید بنیاد جوان را

که در عاشق کشی بیداد میکرد

ورق میزدکتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه ی معشوق خم شد

فروغ از دیده ی او رخت بربست

صدای ناله اش یکباره کم شد

زشوق خودبه پای یار جان داد

به جانان بهتر از جان کی توان داد

در آن حالت به روی عاشقی زار

نسیمی نرم نرمک باد میزد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده

خروشان موج دریا داد میزد

پریرو با نگاهی حسرت آمیز

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با شور دل این شعر میخواند

با آهنگ نوا اما به صد شور

خوشا آن دلداده ای کاین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد

 

حالا فکر کن تو بگی همینه اونی که اینقدر تعریفشو میکردی !اونو که صد دفعه شنیدم !خیلی مسخره است ! ولی خوب سلیقه ها با هم فرق داره همه که مثل من خوش سلیه نمیشن! ولی توهم سلیقه ات بد نیست از انتخاب کردن من معلومه سلیقه ات به خودم رفته !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:59  توسط آتنا  | 

به ما که افتخار نمیدی وبلاگت را بروز کنی با اجازه من بروز میکنم!

میدونی خوبی این وبلاگ چیه؟

اینکه مخاطب و نویسندش فقط من و تو هستیم

هرچند وقت یک بار هم یک رهگذر میاد و واسه همیشه میره!

اینجا یک جایست فقط واسه من و تو ،واسه ما!

نمیدونم فهمیدی یا نه ،من دروغ نمیگم!

یا حداقل به تو دروغ نمیگم!

دلم گرفته باورت نمیشه!؟

میترسم!

نه قیافت را اونجوری نکن صورت خوشگلت خراب میشه!

باشه باشه میگم از چی میترسم!

از اینکه تو رو از دست بدم!

میدونم،همه اینا رو میدونم!

اما یک بغضی هست که میخواد بگه...

میخواد بگه...

اما نمیگه

یعنی نمیترکه!

 خیلی می خوامت!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:59  توسط داود  | 

یک سال!

یک سال هست که داریم ادامه میدیم!

چرا؟

نمیدونم؟

میدونم؟

میدونی؟

نمیدونی؟

خب چون دوست داریم همین!

نقطه سر خط.

راستی یک سال است که میخواهم بترکم؟

هنوز آن حس انفجار را دارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:27  توسط داود  | 

نمیدونم پی ام هام میاد یا نه؟

اما من هستم!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:17  توسط داود  | 

اینجا بوی تو را دارد

بوی تو،بویی که مرا مست میکند و از این غم دورم میکند

از خودم میپورسم  کی تمام میشود این کابوس!؟

آیا پایانی برای این کابوس وجود دارد؟

اینجا بوی تو را دارد اما تو چه بویی میدهی!!؟

آه،قطعا آن بو ،بوی خداست!

وسط این همه سیاست بازی و فلسفه بافیم یک واحه بود با نام توکه آنرا از من گرفتند

چه بی رحمانه این کار را کردند!

آه،چه بی رحمانه!

پنجره را از من نگیرید خواهش میکنم!

 

دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
 در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
 پشت تبريزي ها
 غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
 سوسماري لغزيد
 راه افتادم
يونجه زاري سر راه
 بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
 و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
 چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
 سايه هايي بي لك
 گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
 مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:53  توسط داود  | 

آدرس اینجا را از تو وب اصلیم برداشتم و به هیچکس هم نمیدم ( هیچکس،هیچکس زد بازی زد بازی)

البته من هرگز به هیچکس نمیدهم!

نه تنها آدرس وبلاگ  را بلکه چیزهای دیگرم را هم!

من برای سایه روی دیوارم هم نمینویسم چون میدانم پررو میشود و فردا یک دفعه میگیرد و در تنهایی مارا...

آره دیگر خواهرم حجابت!بردارم نگاهت!

من برای عمه خدا بیامرزم مینویسم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 15:51  توسط داود  | 

امتحان دینی داشتیم و من دیگر میدانم برزخ یعنی چه

برزخ چیز حایل میان دو چیز است

 پس من الان در حالت برزخیم یعنی  چیزی میان زمین و آسمان!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 22:36  توسط داود  | 

فردا امتحان داری و نه تا درس مونده اونم چی زبان فارسی آرزو میکنی ای کاش یک زبان دیگه زبان مادریت بود تا شاید راحت میشدی راستی این زبان فارسیه واقعا زبان مادریه ای  هست!

دهانت خشک شده و مزه گندی داره میخوای تل بزنی به دوستات اما میبینی همه یا تست دارن یا حال ندارن ،تلفن بهترین دوستتم که مشکل داره! و آنقدر اس.ام.اس زدی هم که دیگه فکر نکنم کسی حال جواب دادن داته باشه!

تو میمونی این وبلاگ(چون اون یکی فعلا توقیف شده!) که یک بازدید کننده در سال هم به زور داره!

و آنقدر زد بازی و حسین ابلیس و سرکش و ابی و سیاوش قمیشی گوش کردی که سرگیجه گرفتی

فروغ فرخزاد،آره فکر خوبیه!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 20:47  توسط داود  | 

تا حالا شده یک روز تمام خودت رو  تنها تو خونه حبس کنی تا کسی رو که دوست داری بتونی  چند ساعت پیشش باشی وبعد وقتی بهش زنگ میزنی بگه اگر حال داشتم میام!!

میدونی آدم بعضی وقتها از بعضی ها بعضی کارها رو توقع ندارد شاید اگر این کار رو هر کس دیگه با من میکرد اصلا ناراحت نمیشدم اما...

به هرحال نمیدونم چرا بغض کردم یک گوشه نشستم دلم گرفته میخوام بزنم زیر گریه!!یکی هم نیست اینجا بگه بچه پاشو برو....چون هیچکسی نیست که بخواد اصلا حرف بزنه!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:23  توسط داود  | 

زندگی را باید کرد ،چون روسپی مجانی که مجبوری شبی با او با شی به ظاهرش نگاه نکن سعی کن از او لذت ببری
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 0:18  توسط داود  |